أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
160
تجارب الأمم ( فارسى )
كه همان رود حيره است . پس در كنار آن رود فرود آمد و برادرزادهاش شمر بالدار [ 1 ] را به جنگ كوات فرستاد . شمر با كوات بجنگيد و او را بشكست و كوات به رى بگريخت . ليك در رى بر او دست يافت و او را بكشت . سخن از كارهايى كه به دست تبّع و برادرزادهاش شمر و پسرش حسّان پس از گرفتن خاك پارسيان انجام گرفت . تبّع آن گاه ، شمر را به خراسان و پسرش حسّان را به سغد فرستاد و به آنان گفت : [ 93 ] - « از شما هر كدام زودتر به چين رسد فرماندار چين همو باشد . » هر يك را سپاهى بود گران : گويند شش صد و چهل هزار تن بودهاند . پسر ديگرش يعفر را به روم فرستاد . يعفر به راه افتاد و تا به كنستانتينيا رسيد . مردم آن جاى به فرمان او در آمدند و پرداختن باج را پذيرفتند . آن گاه به روميه رفت و آن شهر را به سپاه خويش در ميان گرفت . ليك سپاه او گرسنه ماندند و در آنها طاعون افتاد و ناتوان شدند . روميان چون اين بدانستند بر آنان بتاختند ، چنان كه كسى از ايشان نرست . شمر بالدار نيز پيش تاخت تا به سمرقند رسيد و شهر را در ميان سپاه خويش گرفت . ليك بر چيزى از آن دست نيافت . پس ، شب هنگام از نگهبانان شهر يكى را بديد و دلش را به دست آورد و آن گاه از كار آن شهر و شاه آن ، پرسش كرد . مرد گفت : - « شاه اين شهر نابخردترين مردم است و جز به خوردن و آشاميدن و با زن در آميختن به چيزى نينديشد . ليك او را دخترى است كه كار مردم را همو بگزارد . » سپس ، اميد و نويد به وى داد تا شادمان گرديد و آن گاه پيشكشى به وى سپرد تا به نزد آن دختر برد و گفت كه به وى چنين گويد : - « من از سرزمين تازيان بدان آمدهام كه آوازهء خردمندى تو را شنيدهام . آمدهام تا تو را به زنى گيرم ، باشد كه پسرى برايم بياورى كه شاه پارسيان و تازيان شود . در پى خواسته بدينجا نيامدهام . در همين جا ، چهار هزار صندوق زر و سيم دارم . آن را به تو دهم و خود به چين روم . اگر چين را بگيرم زنم باشى و اگر در آن جا بميرم خواستهها همه از آن
--> [ ( 1 ) ] در متن : ذو الجناح .